" هنوز در سفرم... " اما به پایان رسید
گفتم . گفتم در ابتدای راهم گفتم در ۷شهریور ۸۵ . گفتم :
می دانم پایان این راه انتظارم را می کشد...
و حالا انتظار به پایان رسید و من هم خود روزی به پایان خواهم رسید...
بدرود ای دنیای پر از تناقض و پر از ... همین سه نقطه
من واقعا به پایان رسیده بودم. ادامه دادن بی معنا بود . پس : پایان/.
نگو قد کشیده سایه ت
چشم میزاریم رو درختو
می شموریم تا بی نهایت![]()
///
زمان : ۲۳ آبان ۸۶ ۵:۳۰ بعد از ظهر مکان : ایستگاه حسن آباد
( ۴ ماه و ۲۰ روز ) ( به تعبیری دیگر ۴۰ روز )
///
زمان : ۲۳ آبان ۸۶ از ۶ تا ۱۰ شب مکان : میدان حر
... فقط همین سه نقطه ی سه نقطه .
///
بگذار ...
می گذارم ...
گذاشتی ... ؟؟!!
گذاشتم ...
وحالا من هم دیگر می گذرم... از همه چیز و هیچ چیز ... از همه ی خواستن تو ... از همه ی
بگذریم های بیهوده ات ...
می گذرم...
می گذرم...
حالا شاید ۲۱ دی ۸۶ بخواهم بگویم یک روزی ...
یک روزی آمدی . دیگر روز رفتی ... چه بر سرمان گذشت ؟؟!! هیچ می دانی ؟؟!! نمی دانی.
نه یقین که نمی دانی ... آری یقینی سخت دارم .. که نمی دانی ...
و کاش و تنها کاش که می دانستی و تنها می دانستی . همین ...
همین .
همین...
نگاه می کنم به کتابخانه ی کوچکم . به تمام کتاب های انباشته .
خوانده شده ... تا نیم خوانده شده
به پیرزاد و شاملو و مستور و سپهری
داستایوسکی و هدایت و دولت آبادی
میکل آنژ و نیچه و جان اشتاین بک
فروغ و ابتهاج و سعدی
نیما نیست ....
نیما نیست ؟؟؟!!!! چرا ؟؟؟!!!!! به کدامین دلیل ؟؟؟!!!!!
صدو ده سال از میلادش می گذرد .
بر روی همه ی واژه های خوانده شده ام خط می کشم .
خطی بر روی همه ی تفکر آزاد نیمایی ام شاید .
نیما بیا
بیا خط سیاه اسارت را از روی همه ی همه ی تفکرم پاک کن .
به زیبایی " افسانه " ی جادو شده ات .
به زیبایی " قاصد روزان ابری " ات . آری داروگ را می گویم .
به زیبایی " خانه ی ابری " ات .
به زیبایی سال ۱۳۰۰ که شعر اینگونه ام را هدیه کردی به نسل نوین .
نسل نوین شعر های تو حال چه بی رنگ گشته اند . رنگ بی رنگی بر تمام
واژه هایش نشسته است .
بیا رنگ کن افسانه ی افسون شده ی چکامه ی دل انگیز را .
"بیا "به قول سهراب " آب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را...
مرا گرم کن..."
تو را چشم در راهم ...
گاه به خودم می گویم : " همین کافی ست که آدم یک بار حواسش نباشد..."
آمدیم و یک شب حباب یادش رفت و بره شب نصف شبی بی سر و صدا از جعبه
زد بیرون ..." ـ آن وقت است که زنگوله ها همه تبدیل به اشک شوند !...
یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست : برای شما هم که او را دوست دارید
مثل من هیچ چیز عالم مهم تر از دانستن این نیست که تو فلان بره یی که
نمی شناسیم گل سرخی را چریده یا نچریده ...
خب . آسمان را نگاه کنید و بپرسید : بره گل را چریده یا نه ؟
و آن وقت با چشم های خودتان تفاوتش را ببینید...
و محال است آدم بزرگ ها روح شان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم
است !
..........................شازده کوچولو ـ دوسنت اگزوپری
از ۳۱ خرداد ۸۰ تا ۲۴ مرداد ۸۱ آرشیو دوچرخه
حالا پس از ۶ سال و اندی کاملا اتفاقی ویژه ی نوجوان همشهری که طبق سنت قدیمی همواره ۵ شنبه ها منتشر می شود را دیدم :
شماره ۴۴۰ ۵ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۶
هنوز همان صفحه ها : خبر . خانه ی فیروزه ای . چراغ راهنما . سینما ...
چه خاطراتی من دارم با این دوچرخه . من کی چه زمانی با نوجوانی وداع
کردم ؟؟!! چرا یادم نیست ؟؟؟!!!
اسفند ۸۵ بود که اتاق نوجوانی هایم را ترک گفتم . دلم برایش تنگ است
دلم برای حال و هوای نو جوانی ام سخت تنگ است .
شعری که در صفحه ی نخست شماره ی ۲۲ دوچرخه نوشته شده بود را
می خوانم :
خودمان باشیم
من و تو پشت نگاه سهراب
پشت یک شعر نو نیمایی
پشت احساس قشنگ حافظ
زندگی را دیدیم
زندگی زیبا بود
شاید این زیبایی
باعث خواب زمستانی شد
من و تو کم دیدیم
و همین کم دیدن
راز پیروزی مان را بلعید
زندگی مثل پر شاپرکان
مثل صدای بلبل
زیبا بود
و کنون کز غم آن خواب پریشان شده ایم
دلمان می خواهد
برویم بدویم پرواز کنیم
تا خود عشق و محبت برویم
همصدای بلبل
زندگی را با گل . خودمان در یابیم
مهناز خسرو آبادی
۱۵ ساله از تهران
و این ۱۵ ساله حالا ۲۱ سال دارد قطعا...
شعری که در صفحه ی نخست شماره ۴۴۰ نوشته شده را می خوانم :
ستاره ها
ستاره ها را فراموش نکن
حتی اگر در آسمان تاریک
شبی آن ها را ندیدی
هرچه باشد آن ها ستاره اند
گاهی محو گاهی روشن
فریبا بای
از همدان
و من سنش را نمی دانم...
..........................................................................
۲ پست نوشتم امروز نمیدانم چرا شاید خوشحالم ... خوشحالی از جنس
غم... اندوهی فراوان برای گذشته های همیشه گذشته...
چو از او گشتی همه چیز از تو گشت
چو از او گشتی همه چیز از تو گشت
...........................نمیدانم شاعرش کیست!
این بیت مرا به تفکر واداشت جالبه !! گوش کن :
چو از او گشتی همه چیز از تو گشت
( وقتی از آن خدا شدی همه چیز از آن تو شد )
چو از او گشتی همه چیز از تو گشت
( وقتی از خدا گذشتی همه چیز از تو گذر کرد )
********************************
ستایش تو را پروردگار رحمت
ستایش وجودت را که پاک ترین معنای هستی از ذات رحمت تو نشات می گیرد
و تمام حسرت زندگانی برای وصال گرمای وجودت تاب ماندن ندارد
تو را عابدانه می پرستم
یزدان پاک
....................................................................................
پستی نوشتم روی چک نویس جزوه ی مچاله شده ی اقتصاد خرد
روی نمودار های عرضه . فرمول کشش درآمدی عرضه .روی همه ی
کالاهای جانشین .
کی می دونه من هفته ی آینده امتحان میان ترمم رو چه طوری می دم؟!!
امتحانی تمام لاتین . فاجعه است ...